۲۴ سالگی...

۲۴ سال و یک روز پیش متولد شدم ...

کلا بزرگ شدن سخته... چون آدم بیشتر فکر میکنه ... دنبال دلیل میگرده ... با واقعیت ها رو به رو میشه... دیگه اون آدم شاد و شنگول و بیخیال گذشته نیست...

با اینکه همیشه دوست داره همون آدم قبل بشه ... ولی سن شوخی نداره   وقتی میبینه دیگه اون خوشیای گذشته رو نداره احساس میکنه افسردس... تا اینکه این مرحله از زندگی ام بگذره و به مرحله ی آدم شدن نزدیکتر بشه...   ولی هرچی میگذره بیشتر ازش دور میشه

امسال بیشتر از هر سال احساس بزرگ شدن میکنم... نمدونم خوبه یا بد... !

پ ن : نمدونم چ اخلاق بدیه من دارم دو کلوم حرف جدی جدی ام که میخوام بزنم باز توش یه چیزی میپرونم

پ پ ن : مرسی از همه دوستانی که تولدم و یادشون بود و تبریک گفتن ... دوستانی که یادشون بود و تبریک نگفتن ... دوستانی که یادشون نبود ولی تبریک گفتن ... و دوستانی که یادشون نبود و تبریک نگفتن

 

 

نزدیک یک سال بعد...

خونه ی اول و آخرم اینجاست...

هر روز بهش سر میزنم... شاید چیزی ننویسم ولی حتما بهش سر میزنم... کامنتا رو یک نگاهی میکنم... تک و توک کامنت جدید بچه ها رو میخونم... خوشحال میشم که هنوز به یادمن با اینکه اینجا از رونق افتاده...

پ ن : چقد دلم واسه یه سری آدما یه سری چیزا یه سری خاطره ها تنگ شده...

پ پ ن : مدیونین فک کنین نزدیک تولدمه اومدم آپ کردم هااا...

پ پ پ ن : سال نو همتون مبارک... روز مادر هم مبارک...